تو به من آموختی ،هر آنچه آموختنی بودوهر آنچه در مکتب نیاموختم.زیستن را،وخوبزیستن وزندگی راکه در زیر آوار ظلمت چگونه باید زیستبا سو سوی شمع عشق در هیاهوی هجوم اندیشه های سرد گرمِ اندیشه بودن راونیک اندیشیدن وفحم صحیح تفکر واندیشه در یورش سیاه سپاه جحل در سکوت همگانی از ظلم ....پچ پچ آزادی داشتن نعرۀ انصافوفریادرسای دادوعدلدر هم همۀ عدم ادرا: انساندانستن را، دانائی ودرک درست انسانیت را.همهوهمه را از تو آموختمتو نیک معلم صبور منی که یگانه دانش آموز اوباش کلاست رافلسفه عشق آموختی .وعاشقی را با سخاوتبا تو بودن را درک نکردمیا قدر باتو بودن را هرگز در کنارت نیاموختمکه تو هیچ سعی نکردی ،که قدر خود به من بیاموزی یا آموختی ، ومن نیاموختم ؟تنها و تنها با رفتنم لمس کردم احساس با تو بودن را وقتی بی تو بودم خزان من بی تو بودن است ودر کنارت نبودن خزانی نیست جز دوریت که آرام آرام با نسیم غربت
سبزی وجوانیم را به یغما می رود.
Daryush

Geen opmerkingen:
Een reactie posten