vrijdag 12 juli 2013

حسود

حسود

وقتی غنچه لبانت ، بر حجم زمخت لبانم می غلتد
وقتی عطر نفست ، مرا در بر می گیرد
وقتی نرمی اندامت را با زبری دستانم می خراشم
وقتی آخرین تار مویت را هم ، از روی صورتت کنار میزنم
وقتی آغوشت ، امن ترین پناه است
به خودم هم حسودی میکنم
چه کنم حسودم
چه کنم عاشقم.

داریوش 
شعری زیبا از وبلاگ هالوها

Geen opmerkingen: